تبليغاتX
سرکش

سرکش

...

عقیده ات شکسته

         و تو

                  برای عقیده ات می شکنی!         

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:26  توسط آیدین  | 

بوف کر و لال

هفده نفر در بمب گذاری در عراق کشته شدند.سیصد هزارهکتار از جنگل های استرالیا در آتش سوخت.طالبان برای جلوگیری از درس خواندن دختران،مدارس را بمباران کرد.

چه خبر های تکون دهنده ای که جون میده برای آدمای با وجدان.ولی اونقدر این خبرها رو شنیده بودم که تکرار مکررات بود.اون اثر اولیش رو نداشت وجدانم خاموش شده بود.چرا نگاه می کردم؟شاید از سر بیکاری بود چون کار دیگه ای نداشتم حتی دلمشغولی که خودمو باهاش مشغول کنم.حوصله نزدیکترین دوستامو هم نداشتم.کلافه شده بودم خیلی هوس تنهایی کرده بودم دلم برای تنهایی لک زده بود.شاید تنهایی رو،حداقل یه بار تنهایی رو دوست داشته باشیم که تجربه کنیم.شاید هم همیشه تنها بودیمو خودمون خبر نداشتیم.

معطل نکردم کنترل ماهواره رو انداختم به یه گوشه ای و سریع کاپشن بهاری نازکی!با شالگردن سیاه که حاشیه های سفید داشت تنم کردم شلوار اتو کشیده ام روپوشیدم اودکلنی به خودم زدم موهای ژل زده ام رو شونه زدم!کفشامو واکس زدم(انگار بدیدن کسی میرم-تنهایی-)به حیاط رفتم هوا دیگه نزدیک بود که تاریک بشه.روزهای زیادی بود که تو محلمون بارون نمی بارید(چه برسه به برف)مثل اینکه طرف ما رو خدا تحریم کرده بود.بارون نم نم شروع به باریدن کرد.چه بوی خوبی همه جا رو گرفته بود.به سمت خیابون رفتم همه جا دیگه تاریک شده بود.انگار فرش سیاهی رو برای من پهن کرده بودن که خط سفیدی ممتدی تو وسط اون منو بی اختیار به سمت تاریکی های بیشتری سوق میداد یه حسی منو از من برد.درختها وایستاده و هماهنگ و هم صدا سرود ترسناکی رو نجوا میکردن.چراغ ها همشون شکسته شده بودن و اونچه که معلوم بود بازتاب نور ماه(تو اون شرایط ماه چه جوری معلوم بود نمیدونم)روی خط سفیدی وسط خیابون بود که خودشو بیشتر نشون میداد.

دنبال خط سفید روگرفتم.به پله های پارک محلمون رسیدم(پارکی که شهردار محترم برای انتخابات سال بعد برای جمع کردن رای مردم ساخته بود)چراغ های پارک روشن بودن.پارکی که تا همین چند ساعت پیش پر از جمعیت بود و خاطره های زیادی رو برام زنده میکرد.پارکی که همه دلخوشی اهل محل بود.جاده های آسفالتی پارک روشن بود(چون چراغ ها همشون بلند بودن و دست هیچکس بهش نمی رسید)ولی جاده های سنگ فرش که میون درخت های کاج بود،تاریک تاریک بود(چون چراغهاش همه کوتاه بودن،معتادا امونش نداده بودن)یه تاریکی کشنده که منو به طرف خودش میکشید مثل وجدانم بود.

سرمای استخون سوزی بین درختها رخنه کرده بود(از سوز برفی بود که توبالا شهر باریده بود)هیچ چیز معلوم نبود هیچ پرنده ای پر نمی زد حتی معتادا که پاتقشون اونجا بود نبودن.سکوت مطلق حکم فرما بود.ترس منو گرفته بود.اونچه منو دلداری میداد که راه رو ادامه بدم ریتم یکنواخت قطرات بارونی بود که از روی موهام به سمت پایین سرازیر می شد.

احساس کردم که زمان طولانی شده و خیلی کش اومده بود فکر می کردم بعد دیگری رو کشف کردم آره بعد زمان،دیگه طول و عرض وارتفاع اطرافم معنی نداشت.زمان دستم بود،می تونستم به عقب برگردم و تموم خاطرات و اتفاقات بد واز خاطرم پاک کنم یا می تونستم به جلو برم و سرنوشتمو!دستکاری کنم.همه چیز رو 4 بعدی می دیدم.چه احساسی داشتم(طعم گس می داد).

چه تنهایی که تو اون به عالم وآدم فحش می دادم،فحش چیز دار (حالا این چیز میتونه هر چیز باشه)همه رو متهم می کردم و بدون محاکمه، قصاص می کردم دوباره مثل همیشه حق رو به خودم می دادم.

یه دفعه سگی رو که پشت میله ها ،کنار جاده آسفالتی(که روشن بود)بود دیدم.به جایی بسته بودن تا از آب محله محافظت کنه.

یه گوشه کز کرده بود بی حوصله بود تنها بود مثل خودم بود آره خودم بودم.از لای درخت ها بی اختیار صدایش کرد م «هاپ هاپ».پا شد وایستاد می خواست بدود می خواست پروازکنه!ولی با زنجیر بسته بودنش.انگار همزادی پیدا کرده بودم. دیگه احساس تنهایی نمی کردم همه چیز به حالت اولیه برگشته بود اونم (همون سگه رو میگم) همزادی پیدا کرده بود چشماش پر فروغ شده بود می دیدمش نور چراغ هغ تو چشماش افتاده بود انگار تو این سرما یه جنس مخالف برای ارضای تنها غریزه اش که تو این سرما برایش مونده بود.

-«هاپ هاپ»کرد                                                                   

-«هاپ هاپ»کردم بازم «هاپ هاپ» کردم ذوق کرده بودم ولی دیگه صدایی نشنیدیم،شک کرده بود به نوع خواسته  و نوع جوابی که به او می دادم.شاید مطابق خواسته وغریزه اش نبود اون ازم چیزی دیگه ای می خواست.دوباره و چند باره «هاپ هاپ»کردم دیگه مطمئن شده بود که من سگ نیستم فهمید که دارم ادای سگ رو در می آورم ولی من مقلد خوبی نبودم از سگ هم پست تر بودم.

به غلط کردن افتادم چه تنهایی شلوغی رو داشتم تجربه می کردم.تصمیم گرفتم به خونه برگردم.همون راهی رو که اومده بودم برگشتم دیگه هیچ گیرایی و جذابیتی برام نداشت.یه دفعه دیدم جلوی درم.به خونه که اومدم بابام تازه از سرکار اومده بود داشت ماهواره میدید.

هفده نفر در بمب گذاری در عراق کشته شدند.سیصد هزارهکتار از جنگل های استرالیا در آتش سوخت....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:12  توسط آیدین  | 

با من نسیه حساب کن

تو مرا نقد می کنی

                           من تو را نقد می کنم

من نقد تو را نقد مکنم

تو نقد نقد مرا نقد میکنی

.

.

.

چه کس خود نقد را نقد کند

                      ما همه نویسنده و بانکیم

بین چک و نوشته

                     دست و پا می زنیم

هر کس نقدی به دستش میرسد

                                       نقدش میکند

من نقدی ندارم

            با من نسیه حساب کن !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 4:6  توسط آیدین  | 

دوستي ايران وآمريكا

رابطه دوستي ايران و آمريكا به بحث داغي بين مردم اين دو كشور و شايد مردمان ديگر نقاط جهان تبديل شده است.برخي اعتقاد دارند كه اين حرف هاي دوستي از سوي آمريكا و ريس جمهورش باراك اوباما نوعي سياست دوستي خاله خرسه و نوعي تغيير در تاكتيك و روش است نه تغيير بنيادي در سياست هاي آمريكا است.تغييري كه باعث مي شود سلطه آمريكا حداقل بر منطقه بيشتر شود.سلطه اي كه امروز به دليل مخدوش شدن چهره آمريكا،بحران اقتصادي در غرب،قدرت گرفتن روسيه چين واتحاديه اورپا،به مخاطره افتاده و سران آمريكا براي باز سازي اين چهره،دست به انتخاب فردي سياهپوست كه شعارش تغيير بود زدند تا با اين تير چند هدف را نشانه بگيرند از جمله اينكه هنوز آمريكا مهد آزادي و دمكراسي است كه يك فرد سياهپوست با اصل و نسبي غير آمريكايي ريس جمهور شود.باز سازي چهره ي آمريكا كه توسط نئو محافظه كاران به ورطه نابودي كشيده شده تا بعد از هشت سال دوباره شاهد جنگهايي ديگر براي سلطه بيشتر شويم،دوستي با دشمن آمريكا از جمله ايران براي تثبيت جايگاه اسرائيل در منطقه و بهبود روابط با ديگر قدرتها براي نوعي تعامل در جهان تا با سياستهاي آمريكا كنار بيايند و چندين دليل ديگر كه مجال ذكر آنها نيست.آن گروه اعلام ميدارند با اين اوصاف ديگر نيازي به برقراري ارتباط ايران به آمريكا نيست.

اما خيل كثيري ديگر از مردم با آكاهي از مطالب بالا يا علاقه به دنياي غرب خواهان برقراري اين دوستي هستد.

دوستي كه حدود سي سال پيش با تسخير سفارت آمريكا آغاز شد ودر ادامه با تلاش هاي آمريكا در سرنگوني جمهودي اسلامي وكمك به ارتش بعث عراق تشديد شد.

من خود نيز با آگاهي از سياستهاي پليد آمريكا خواهان برقراري اين ارتباط هستم زيرا در اين دوران بايد با خونين ترين دشمن نيز به گفتگونشست.مگر نه اين است كه دو ابر قرت جها ن حتي در بحراني ترين شرايط وجنگ سر د سفارت خانه شان به تعطيلي نينجاميد.و اكنون نيز بزرگترين سفارت خانه روسيه در واشنگتن است وبزرگترين سفارت خانه آمريكا در مسكو است.

اميدوارم كه هر چه پيش آيد به مردم ايران خوشايد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:59  توسط آیدین  | 

1

آفتاب را باور نکن ...

 

 

آفتاب را باور نکن ...

و آفتابی ترین لحظات

زندگی رویاییت  را باور نکن

همشه چراغی همراه داشته باش.

 

 

آفتاب را باور نکن ...

و حتی خودت ...

حتی او

حتی من

همه

یک دروغ کوچک بیش نیستید

توهم

چرکنویس هایی که هر لحظه دگرگون می شوند

زیبا وشفاف

مثل شیشه

ورای آن

هیچ.

 

 

آفتاب را باور نکن ...

ودوستت دارم را ...

که دروغ می گفتم(عاشقت بودم) می گویی(نداری)

به آسانی آب خوردن

باورت کردم.

نکردی.

 

 

آفتاب را باور نکن...

و زندگی شیشه ایت را ...

که همیشه این شیشه های ضخیم اند

که خورد میشوند

ریز ریز می شکنند

حتی خوب نمی توان از کف زمین جمعشان کرد.

 

 

آفتاب را باور نکن...

و این شیشه ...

که اینجا شکسته شد را

جایی برای بند خوردن در آن نمانده

خواهشن

داستانم را برای کسی تعریف نکن.

 

 

آفتاب را باور نکن...

و مرا نیز ...

که با بعدی

کاری که با من کردی تکرار نکن.

لطفاً

معصومیتش را لگدمال نکن.

پاک وبی گناه

آفتابی

ولی باورش نکن ...

 

 

آفتاب را باور نکن ...

وطلوع زیبای خورشید را ...

که هر طلوعی را غروبیست

خون آشامان منتظرند

ومن نیز

 

 

آفتاب را باور نکن ...

شب

آشکار میکند

ورای شیشه را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:15  توسط آیدین  |